![]() |
![]() |
|
| حرفهایی هست برای نگفتن |
|
چه از طریق خواندن مطالب چه اتلاف وقتشون توی وبلاگ و چه مزین کردن وبلاگ با نظرات ارزشمند و ذیقیمتشون و چه هر نوع دیگه از همه عزیزان میخوام که در درجه اول هر بدی از من دیدن بزرگوارانه ببخشند اگه لحن صحبتم کسی رو رنجونده معذرت میخوام اگه با عملم کسی رو ناراحت کردم شرمنده ام و عذر میخوام اگه اشتباهی ازمن سر زده (که پر هستم از اشتباه) طلب بخشش دارم در درجه دوم از همه عزیزان میخوام برام دعا کنند
تا خدا هم کمک کنه و آدمم کنه و ببخشه خدا گفته به یکدیگر محبت کنید تا من به شما محبت کنم به هم رحم کنید تا من به شما رحم کنم و از هم بگذرید و ببخشید تا من هم شما را ببخشم من همینجا اعلام میکنم هر حقی به گردن هر کسی به هر نحوی دارم بی ریا می بخشم و برای همه شما هم دعا میکنم تا خدا به بهترین مراتب برسوندتون شما را بخدا شما هم منو ببخشید و ازخدا هم بخواید منو ببخشه به قول دعایی که زمان بچگی توی رژیم شاه سر صف مدرسه میخوندیم: خدایا چنان کن سر انجام کار ................... تو خشنود باشی و ما رستگار آمین یا رب العالمین .......... فکر نمیکنم دیگه بنویسم ..... دوستتون دارم و با همه وجود دعاتون میکنم قربون همه تون خدا نگهدار
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:55 توسط ن.ب.ب |
|
|
اگه یه وقت بغض می کنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:29 توسط ن.ب.ب |
|
|
سلام الان که دارم این مطلب رو می نویسم سر کارم هستم کنار پنجره ، پشت میزم نشستم ، پنجره بازه
بارون لطیف و دلنشینی میاد و صدای بارش اون روی سقف و خوردنش به پنجره به گوش میرسه درخت حیاط آپارتمان کناری سبز خوش رنگ شده زیر بارون
نسیم خنک و شامه نواز بهاری از روی درخت بارون زده و دیوارهای خیس به مشام میرسه این آخرین روزیه که من در اینجا هستم و این آخرین یادداشت از این محل (محلی که وبلاگم توش متولد شد)
تغییر طبیعت و تحول در بهار منو هم به تغییر و تحول کشوند و به دلیل تغییری که در محل کارم داده شد شاید یه مدت نتونم زیاد بیام ولی همیشه یادتون هستم دوستتون دارم سر میزنم به قول گیلاس خانومی: بایتون
این شعر رو تو وبلاگ غروب یلدا دیدم ازش خوشم اومد اینجا بعنوان حسن ختام میارمش : ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را خبر ازسرزنش خارجفا نیست تو را رحم بربلبل بی برگ ونوا نیست تورا التفاتی به اسیران بلا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را با اسیرغم خود رحم چرا نیست تورا فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود جان من اینهمه بی باک نمی باید بود همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گلگشت گلستان باشی هرزمان با دگری دست به گریبان باشی زان بیندیش که ازکرده پشیمان باشی جمع با جمع نباشند و پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد؟ به جفا سازد وصد جور برای تو کشد؟ شب به کاشانه اغیار نمی باید بود غیر را شمع شب تار نمی باید بود همه جا با همه کس یارنمی باید بود یار اغیار دل آزار نمی باید بود تشنه خون من زار نمی یاید بود تا به این مرتبه خونخوارنمی باید بود من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد جز تو کس در نظرخلق مرا خارنکرد آنچه کردی تو بدان هیچ ستمکار نکرد هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد این ستمها دگری با من بیمار نکرد هیچ کس اینهمه آزار من زار نکرد گر زآزردن من هست غرض مردن من مُردَم آزار مکش از پی آزردن من جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است برسرکوی توچون خاک فتادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است روی پرگرد به راه تو نهادن غلط است رفتن اولاست زکوی تو،ستادن غلط است جان شیرین به تمنای تودادن غلط است تو نه آنی که منی عاشق زارت باشم چون شوی خاک ، بَرِ خاک مزارت باشم مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست عاشق بی سرو سامانم و تدبیری نیست ازغمت سر به گریبانم و تدبیری نیست خون دل رفته زدامانم و تدبیری نیست از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست چه توان کرد پشیمانم وتدبیری نیست شرح درماندگی خود به که تقدیر کنم عاجزم چاره من چیست چه تدبیر کنم نخل نو خیز ، گلستان جهان بسیاراست گل این باغ، بسی سرو روان بسیار است جان من همچو توغارتگر جان بسیاراست تُرک زرین کمرموی میان بسیاراست با لب همچو شکر، تنگ دهان بسیاراست نه که غیرازتوجوان نیست، جوان بسیاراست دیگری این همه بیداد به عاشق نکند قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو به کمند تو گرفتارم و میدانی تو از غم عشق تو میمیرم و میدانی تو داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو خون دل از مژه می بارم و میدانی تو از برای تو چنین زارم و میدانی تو از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت گوشها گیرم و منبعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد ، قد دلجویت دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت بِشِنو پند و نکن قصد دل آزرده خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:1 توسط ن.ب.ب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ رو برای زدن حرفـــــهای
دلم ساختم ولی بعدابه این نتیجه رسیدم که خیلی حرفاهست که نباید زده بشه بعضی حرفا رو نباید زد اصلا ولی بعضی حرفارو به دلیل اینکه ممــکنه ظرفیت شنیدن وجود نداشته باشـــه نباید زد منم از زدن حرفای نگفتـنی دلم منصرف شدم و تصمیم گرفتم حرفهای گفتنی رو بنویسـم که البته ایناهمون گفتنیها هسـتند اینــا حرفای معـــــــمولیه ممنون که وقت با ارزشــــــــتون رو توی وبلاگ من صــــــــــرف میکنید براتون بهتــــــــــرینها رو آرزو میکنم دوســـــــــــــــــــــــــــــتون دارم |
|
نوشته های پیشین |
|
|
|
و حرفهایی هست برای نگفتن
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم. و حرف هایی هست برای نگفتن ، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند. و سرمایه هر کسی به اندازه ی حرف هایی که برای نگفتن دارد. حرف هایی بی قرار و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی تاب آتشند. کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند. اینان در جستجوی مخاطب خویشند. اگر یا فتند آرام می گیرند و اگر نیافتند، روح را از درون به آتش می کشند. |
| پیوندها |
|
ای تمام جان باتمام جان منتظریم |
|
RSS
|